ارسال اییمیل و تقل مکان به وبلاگ جدید

دوستای عزیزم من تا جایی که میشدد دقت کردم تا آدرس وبلاگ رو بفرستم برای کسانی که یا ایمیل گذاشته بودن یا آدرس وبلاگ... چند نفر هم هستن که فقط خواستن آدرس بدم بهشون بدون اینکه هیچ ایمیل یا آدرسی از خودشون بهم بدن.. لطفا خودتون رسیدگی کنین به این موضوع... یکی از دوستان هم با ایمیل samar برام پیغام داده بود که متاسفانه ایمیل بهش نرسید چون انگار این اییل وجود خارجی نداشت!!

منتظر دیدارتون هستم اون طرف... خونه جدید ما لبخند

[ سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

وبلاگ جدید .خونه جدید

خب همونطور که قول داده بودم وبلاگ جدید هم راه اندازی شد... هرکس برام ایمیل و یا وبلاگشو گذاشته باشه براش میفرستم آدرس جدید رو

و اینکه شرح آزمایشات فرشته کوچولو رو هم تو وبلاگ جدید خواهم نوشت... پس بزودی اونجا میبینمتون... قراموش نکنید که:

 

شرط همراهی در خونه جدید من و این مسافر کوچولوی تو راه..... فراموش کردن اون ماجراهای دو سال و نیم پیشه... یعنی دلیلی که بخاطرش من این وبلاگ رو باز کرده بودم.... ممنونم از همراهیتون عزیزای منلبخند

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ممول ]

شاید شروعی تازه

این روزا ذهنم مشغوله... یسری آزمایش دادم منتظر جواباشونم و متاسفانه بارداری رو بعضی از فاکتور هاش تاثیر گذاشته.... و منو آشفته کرده... دلم میخواد وقتی جوابشو گرفتم و خیالم راحت شد دیگه اینجا ننویسم هیج وقت... وبلاگ جدید باز میکنم برای فصل جدید زندگیم تا خیلی یاد اون روزا نیفتم. البته اینجارو نمیبندم... فقط هربار که چکاپ های خودمو انجام بدم میام اونجا مینویسم برای دلگرمی شما.... خلاصه اون طرف تو وبلاگ جدید خبری از مریضی و بیماری نخواهد بود! این پشنهاد رو کسی داد که خیلی دوسش دارم و همیشه سنگ صبور و دلگرمی من بوده تو لحظه های سخت.... قلب

 

این اتفاق یعنی شروع فصلی جدید از زندگیم در وبلاگ احتمالا اواخر هفته آینده میسر میشه... چون باید یسری آزمایش انجام بدیم برای فرشته کوچولو... چکاپ های روتین دوران جنینی.... 

همینجا احتمالا آدرس وبلاگ رو خواهم نوشت.. البته از خواننده های قدیم و کسانی که همیشه جویای حالم بودم میخوام که برام آدرس وبلاگشون و یا ایملشون رو بزارن تا من آدرس جدید رو بنویسم... فقط شرط همراه بودن با من توو بلاگ جدید فراموش کردن اون بیماریه !! هر سوالی مربوط به اون قضیه باشه لطفا اینجا مطرح بشه و نه توی خونه دوم من (وبلاگ جدید) که مختص فرشته کوچولو و زندگی جدیدمه... 

 

مثل همیشه برام دعا کنین... ممنونم دوستای همراه من لبخند

[ سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

این روز های من... روزهای یک مادر

وقتی خواستم این پست رو  بنویسم با کلی تاخیر......... با سوال اون دوست عزیز مواجه شدم ترجیح دادم اول اون رو جواب بدم تا کمی از نگرانی هاش کم کنم اگر میتونم... این چند وقت اخیر خیلی ها تو این وبلاگ برام نوشتن که نگران حال عزیزانشون هستن... انشالله همه بیماران هرچه سریعتر بهبود پیدا کنن و دوباره متولد بشن...

 

و اما این روزه های من که البته سه ماه ازش میگذره و من هنوز باور نکردم که زندگی بخشه یک انسان دیگه شدم... 

وقتی فهمیدم که باردارم(هفته چهارم بارداری) خیلی شوکه شدیم هم من هم همسرم چون چند ماهی زودتر از موعد بود و قرار هم هست که اگر صلاحه از ایران بریم بزودی که البته فعلا یکسال دیگه هم خواهیم موند... تنها کسی که خیلی ذوق کرد مامان بود.. البته قصد بچه دار شدن داشتیم اما برای سال بعد و بعد از چکاپ سال سوم من! (الان دو سال و شش ماه شده)ازمایشات بارداریمو همراه با چکاپ خون خودم انجام دادم که شکر خدا عالی بودن و منم از این نگرانی رها شدم.... پزشکم هم بهمون تبریک گفت و گفت که طبق برنامه بعد از بدنیا اومدن بچه یعنی شش ماه دیگه چکاپ سال سوم رو انجام میدیم و من احتمالا میرم مالزی....

تا یک ماه نیم یعنی نزدیک ماه سوم تهوع داشتم و معدم منو اذیت میکرد... گرسنه بودم اما نمیتونستم بخورم... کم کم بهتر شدم و میتونم بگم الان دیگه اون حالات رفع شدن... گاهی اگر بوی بدی بهم بخوره حالم بد میشه همین! دارم کم کم وزن میگیرم... یکمی هم دلم بزرگ شده اما کسی متوجه نمیشه فعلا... سونوی NT  هم کاملا نرمال بود و عالی.. سونی بعدیم هم یک ماه دیگست و آخرین سونوی سلامتی جنین خواهد بود اگر اون هم خوب باشه به لطف خدا...

اول بارداریم دو هفته استراحت مطلق بودم بخاطر لک بینی... هفته هفتم قلب کوچولوشو دیدن و گفتن دیگه هیچ مشکلی نیست و منم از استراحت مطلق در اومدم... تا به امروز که شکر خدا خوبم یعنی هر دومون خوبیم... 

تازه جابجا شدیم  تو مجتمعی که بودیم و خونرو دو خوابه کردیم بخاطر نینی....اما تو خونه یکم بنایی داریم و بزودی تموم میشه و میریم خونمون.. فعلا پیش مامان بابا ها هستیم و گرفتار این کارای خونه... 

غذا همه چی میخورم جز اینکه به بعضی مواد غذایی حساسیت دارم... از مرغ متنفر شدم و منی که به گوشت قرمز لب نمیزدم الان اونو میخورم با اشتها..گرچه رعایت میکنم که زیاده روی نکنم تو خوردنش بخاطر سلامتی خودم....

و فکر درست کردن اتاقشم با چیزایی که خودم میدوزم مثل عروسکای نمدی دست دوز... البته فعلا زوده.. ماه پنجم دست به کار میشم و سیسمونی میخریم... فعلا دارم ایده جمع میکنم... زود به زود خسته میشم... همش دلم میخواد بعد نهار بخوابم... خیلی گرسنه میشم و هجم غذام نسبت به قبل زیاد شده... 

بیصبرانه منتظررم این معجزه کوچولو بدنیا بیاد و من صحیح و سالم تو بغلم بگیرمش و خودم هم سالم بمونم که بتونم بزرگ شدنشو ببینم....آمین

برای همه اونایی که آرزوی مادر شدن دارن از صمیم قلبم از خدا میخوام که یه نینی سالم و ناز بهشون هدیه کنه... قلب

از خدا ممنونم که منو قابل دونست... قابل مادر شدن... امیدوارم تا اخر این بارداری خیر باشه و قدمای کوچولوش زندگیمو رنگ و جانی تازه تر بده... حالا من.. امیدی دارم که بخاطرش با هر چیزی بتونم یک تنه بجنگم... دیگه نگران خودم نباشم و دنیام پر بشه از شادی خنده هاش... الهی آمینقلب

[ سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

در جواب به یک دوست و دوستان دیگری که نگران این بیماری هستند

 

سوال یک دوست وبلاگی:

سلام دوست عزیز انشالله همیشه سرحال باشی. برادرم بیماری هوجکین مدیاستین گرید دو داشت.  دوازده جلسه شیمی درمانی و بیست جلسه رادیوتراپی انجام داد.  الان منتظریم سه هفته از اخرین رادیوتراپیش بگذره بریم سی تی بگیریم.  خیلی نگرانیم.  نگران عود دوباره.  خیلی می ترسیم.  اگه می شه یه توضیحی در مورده گریده بیماریت بده و یکم در مورده این بیماری توضیح بده که چند،درصد احتمال عوده دوبارش هست. تورو خدا فقط جوابم رو بده ممنونم ازت...

 

 

 

اول از همه ممنونم از همه شما دوستانی که به واسطه این بیماری از حدود سه سال پیش تا به امروز همراه من بودین تا هم به خودم هم به شما ثابت بشه که میتونیم بیماری های سختی مثل سرطان هارو شکست بدیم به کمک علم امروز و خدای بزرگ و اطرافیان خودمون... آمین.  

این وبلاگ با نیت امیدی دوباره اول برای شخص خودم و بعد هم اشخاص دیگری که دچار این نوع بیماری میشن و دنبال روزنه های امید هستن باز شد... این وبلاگ تا به امروز برای من یادآور تولدی دوباره بود و هست...دلم میخواد برای شما ها هم باشه و بهتون امیدواری بده...بهتون یادآوری کنه زندگی زیباست و زندگی میتونه هر لحظه درون ما متولد بشه...چه بیمار باشیم و چه نباشیم... مهم دونستن ارزش زندگیه چه با تجربه شخصی و چه از راه شنیدن سرگذشت دیگران... خوشحالم که گاه و بیگاه اشخاصی که به نوعی درگیر این بیماری ها هستن میان و تو این وبلاگ برای من پیام میذارن و از من میخوان تا بگم آیا امیدی به زندگی دوباره خودشون یا عزیزانشون هست ؟ بله دوستان من امید همیشه هست... خدا میتونه دقبقا جایی که در حال سقوط هستیم و یه دنیا ترس و نگرانی از ناشناخته ها داریم مارو نجات بده... همونطور که منو نجات داد و از اون روزای نا امیدی منو رسوند به جایی که الان انتظار مادر شدن رو بکشم .... 

سعی کنین اول از همه: آرامش خودتونو حفظ کنین... به بیمارتون روحیه بدین...به ترس هاش نخندین و اصلا سرزنشش نکنین و خلاصه کلام اینکه درک کنید! لطفا آه و شیون هم جلوش راه نیندازید!!!!

 یک بیمار سرطانی احتیاج به ترس و نگرانی های شما نداره چون دورن خودش غوغایی به پا شده که اصلا تصورشم براتون ممکن نیست..پس به نگرانی هاش دامن نزنید... عادی باشین و در عین حال صبور و همدل!!! تا این دوران به لطف خدا بگذره...

و اما دوست عزیز و دوستان عزیزی که نگران عزیزانتون هستین:

همونطور که میدونید... و تو وبلاگم نوشتم از اون روز اول... بیماری من هوچکین با گرید دو تشخیص داده شد. توده ای دو نیم سانتی سانتی درون مدیاستینوم بود ( فضایی بین ریه ها و نزدیک به قلب) با تشخیص پزشکان 8 جلسه شیمی درمانی انجام شد و با اصرار خودم و تصمیم شخصی خانواده و راهنمایی های یک فرشته نجاتکه تک تک لحظات سلامتیمو مدیونش هستم و خواهم بود رادیوتراپی انجام ندادم! البته بیماری با بیماری متفاوته و دلیل بر این نیست که کسی نباید مثل من از انجام رادیوتراپی سر باز بزنه!!!بنابرین سعی کنین به پزشکتون اعتماد کنین و یا اگر امکانش هست به پزشکان خارج از کشور هم مراجعه کنین و ازشون مشورت بگیرین! طبابت داخل ایران کمی متفاوت از خارج هست!

 

این بیماری نسبت به سرطان های دیگه بسیار خوب به درمان ها جواب میده... اینو وقتی فهمیدم که آنکولوژیست ها بهم میگفتن و خودم هم تحقیق کردم.. یعنی ساده ترین نوع سرطان!! شاید برای همین اسمشم سادست...Hodgkin Disease یعنی بیماری هوچکین! یا هوچکین لیمفوما... که خیلی بین سنین جوان رایج هست متاسفانه اما درمان پذیره خوشبختانه....پس نترسین..

یادمه اولین بار وقتی رفتم مطب آنکولوژ و یه دنیا ترس و ناامیدی داشتم ازش پرسیدم وقتی خوب بشه دیگه برنمیگرده؟ خندید و گفت نه دخترم دیگه برنمیگرده!این حرفش برام بعده ها تعبیر شد! برنمیگرده یعنی احتمال عودش کمه... 

 

احتمال عود مجدد بعد از اتمام درمان تا 2 سال بعد هست.. بیشترین امکان عود مجدد... که البته همه در معرض عود نیستن لزوما... بعد از دو سال کم و کمتر میشه و اگر پنج سال بگذره بدون هیچ مشکلی دوباره شما مثل یک فرد عادی میشین یعنی احتمال گرفتن این نوع بیماری در شما دقیقا مثل یه فرد سالم خواهد بود... انجام دادن روتین چکاپ ها هم مهمه چون این واقعیت وجود داره که کسانی که در معرض شیمی درمانی بودن و رادیوتراپی ریسک سرطان های ثانویه در اون ها زیاد تر میشه نسبت به یک فرد عادی! بلاخره این درمان ها عوارض خاص خودشون رو دارن متاسفانه... از شما چه پنهون من هم تا به امروز که دو سال و نیم از اتمام درمانم میگذره هر بار که برای چکاپ خون میرم و یا سی تی اسکن هزار بار میمیرم و زنده میشم... نگرانی از عود مجدد همراه منه هنوووز و خیلی هم طبیعیه... چه برسه به شما که هنوز تو بطن این ماجرا هستین! پس طبیعیه و نگران نشین.. بسپرین همه چیزو دست خدا... توکل به خودش بکنین و بدونین که صلاحمون رو فقط اون میدونه بعد هم علم امروز و امکانات... توکل به خدا!


در مورد تغذیه هم بگم که : من دو سال اول خیلی مراعات کردم... خیلی.. یعنی گوشت قرمز رو بشدت کم کردم... مرغ بدون آنتی بیوتیک مصرف کردم و ماهی رو جایگزین گوشت قرمز کردم... سبزیجات فراوون و میوه ها رو استفاده کردم... تو هوای پاک تنفس کردم و هرجا آلودگی بود من نمیرفتم... یوگا هم کار میکردم... یوگای پیلاتس... شکر و مواد غذایی نگهدارنده دار اصلا لب نزدم... و البته قبلا هم نمیخوردم... و هنوز هم سعی میکنم همین روش رو پیش ببرم... در کنار تغذیه داشتن آرامش و دوری از استرس خیلی مهم خواهد بود!! 

 

 در آخر باید بگم که : باز هم تاکید میکنم به خدا توکل کنیددوستان عزیز و از هیچی نترسین.. کار سختیه مبارزه کردن با ترس ها ولی میشه اینکارو انجام داد... مثلا من دوستان و اقوامی داشتم که منو رها نکردن.. دعاهای خیرشون همراهم بود...  مادر و پدر و همسرم... و  فرشته نجات من.... و البته این وبلاگ که شد خونه دوم من برای درد ودل هام و نگرانی هام . ترس ها و امید هام... و بالاتر از همه اونها خدای بزرگ و مهربون.... که منو رها نکرد و همیشه  هم محتاجشم... هنوز هم میترسم گاهی و فکر اون روزه ها هم تن منو میلرزونه... اما تنها راه چاره منم همینه : توکل به خودش و خودش.... همین و بس! 

 


 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

فرشته ای در راه است

اگر خدا بخواد و همه چیز خوب پیش بره با سلامتی همونطور که حدس زدین بعضی هاتون و زهرا جان گفت : فرشته ای تو راه هست...  فرشته ای که خیلی غافلگیرانه خوشحالم کرد در کمال ناباوری من و امید دل من شده .. چون از خدا خواسته بودم تو اون روزای سخته دو سال و نیم پیش که بهم لیاقت مادر شدن بده تا زندگی برام امیدوار کننده تر باشه و به موجودی باارزش تر از مشکلات خودم فکر کنم و نگرانی هام فقط اون باشه و بس...  خدایا ازت ممنونم که همراهمی... ممنونم که بهم لطف داری و ما بنده هاتو تنها نمیذاری... هیچ وقت تنهام نذار خداجون 

 

 

هنوز اول راهم و فرشته ما هم خیلی کوچیکه.. محتاجم به دعای خیرتون و اینکه ایشالله این دوران با سلامتی بگذره و من بتونم تو آغوشم بگیرمش... 

جزییات بیشتری خواهم نوشت از حال و هوای این روزها بزودی.... 

[ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ممول ]

با یه پست جدید دارم میام

من خوبم... دوستتون دارم که همیشه به یاد من هستین... اینجا تا ابد میعاد گاه من و شما میمونه....  قول دادم که تا 5 سال بنویسم و مینویسم... تا روزی که دیگه اون بیماری دیگه برنگرده... و نمیذارم برگرده!! 

راستش سرگرم خونه زندگیم و البته شکر خدا که مشغول همین جور کارا هستم... همین روزمرگی هم خودش یجور نعمته برای من.... لااقل میدونم من سالمم و سلامت.. همین یه دنیا میارزه....قلب سلامتی بهترین آرزوییه که میشه برای هرکسی کرد....

 

از دوستامون دایم خبر میرسه که رفتن و مهاجرت کردن به کشور های مختلف.... دوستای نزدیکمون.... ما هم قصد رفتن داریم اما فعلا یکسال دیگه باید بمونیم که میگم چرا ؟؟ ایشالله خیره لبخند ولی بازم نیازمند دعاهای خیرتون هستما.....لبخند

 

شاید همین امشب و یا فردا صبح با پست جدیدم بیام سراغتون.............. پس منتظرم باشین فرشته

[ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ ممول ]

حال بد همسایه

دیروز صبح دیدم صدای جیغ و داد میاد از خونه بغلیمون. یعنی واحد بغلی.... اول توجه نکردم چون تلویزیون روشن بود... یه ربع گذشت و اون صدا ها هنوز ادامه داشت... تلویزیون رو خاموش کردم و آروم در خونرو باز کردم... دیدم صدای خانوم همسایه بغلیه واقعا که تازه نینی دار شده بودن و دو ماه بود بدنیا اومده بود پسرشون.... یه چیزایی میگفت....

بلند بلند میگفت: مانی مامانی برگرد پیش مامان...به خدا بگو مامانم خیلی تنهاست..خیلی بدبخته..خیلی دلش برام تنگ شده... برات یه عالمه آرزو داشتم پسرم....گریه

اینارو که شنیدم حدس زدم که باید اتفاقی برای نینیشون افتاده باشه... یه زوج جوون و کم سن و سال بودن...گاهی تو آسانسور دیده بودیمشون...من خانومرو وقتی باردار بود دیده بودم.. و این اواخرکه نینیشون اومده بود صدای گریه نینیشون رو گاها میشد شنید... تو ذهنم پر از سوال بود که چی شده؟؟

خوب گوش دادم و مطمین شدم خودش تنهاست و هیچکی پیشش نیست... شوهرشم کارمند بانکه گاهی اوقات ساعت 6 صبح بخاطر صدای آسانسور میفهمم که اونه و داره میره سر کار. دلم براش شور میزد که نکنه اتفاقی برای خانومه بیفته چون هر لحظه صداش بلند تر میشد و شدید تر عذاداری میکرد...روم نمیشد برم در خونشونو بزنم... به مامان زنگ زدم و موضوع رو گفتم.. مامان گفت به نگهبانتون خبر بده اون بیاد ببینه چی شده و کمکی ازش برمیاد یا نه؟

رفتم و گفتم...نگهبان جا خورد و گفت مگه میشه بچشون فوت کرده باشه؟ زنگ زد به شوهره خانومه اونم برنداشت و با من اومد بالا تا ببینه صدا میاد یا نه؟ دیگه صدایی نمیومد ولی من گفتم نکنه حالش بد شده باشه آخه یک ساعت بود داشت زاری میکرد... دلم براش کباب شده بودگریه نگهبانمون ترسید و زنگ خونرو زد...خانومه اومد درو باز کرد و با حق حق میگفت مرسی که بفکرمین و خوبم مرسی. بخشید اذیتتتون کردم... بهش گفتم اصلا مهم نیست تو داد بزن من فقط نگران مدت بودم میخواستم ببینم کمکی از من برمیاد؟ میخوای برات چیزی بیارم؟ میخوای بیام پیشت بیشینم؟؟؟ من همین بغلما... گفت نه ممنونم من ازتون معذزت میخوام منو ببخشین... با حق حق و گریه و بعدم درو بست خیلی آروم... منم برگشتم خونه... دلم مونده بود پیشش و فکرم ناراحت بود براش..

وسط حال جای بچشون پهن بود با لباسایی که رو زمین چیده بودگریهگریهگریه چطور ما  چیزی نفهمیده بودیم اگه اتفاقی برای نینی افتاده بود؟؟؟؟ چرا اصلا تو خونه تنها بود؟؟؟ نگهبان زنگ ایفون رو زد بعد از یه ربع و گفت شوهرش داره میاد سریع خونه و گفته بهتون بگم هرجور شده برین تو خونه پیشش بشینین حالش خیلی بده تا خودش برسه..و یک  هفتس نینیشون فوت شده و تا حالا خونه نبودن تازه دیشب اومدن...میخوان خونرو بفروشن و برن کلا....خلاصه شوهره خواسته بود من هرطور شده برم تو خونه بمونم پیش خانومش تا زود برسه منم شال و کلاه کردم و زنگشونو زدم دو سه بار... هیچ صدایی نیومد از خونه دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ولی خدارو شکر شوهرش زود رسید و من خیالم راحت شد.. دیشبم با دو تا چمدون آخر شب از خونشون رفتن....

همش براش دعا میکنم خدا بهش صبر بده..بچه اولش بود...خودم دیده بودم با چه ذوقی سیسمونیشو میاوردن .... یه ذوج جوون و آاروم... و محترم...یعنی چی شده بود که نینی فوت شده بود؟؟؟؟گریهگریه

کاش زودتر یه نینی دیگه بیاره... کاش بتونه با نینی جدید درد و غمشو فراموش کنه....دیگه از این خونه صدای نینی نمیاد.. خودشونم بزودی میرن و خونرو میفروشن... هربار در خونشونو ببینم یه غمی تو دلم میشینه...........................................غم نبود یه فرشته کوچولو تو همین چند قدمی خونه ماگریه

[ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

برای اینکه یادم بمونه

شانزده تیر ماه

[ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٦:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ممول ]

دلتنگی قشنگ

دلتنگتونم دوستای وبلاگی و همراهام همیشگی من قلبسلاملبخند

یه مدته نمینویسم...اما همیشه میام اینجا... حالم خوبه و خدارو از این بابت شاکرم.نوبت آزمایش بعدیم شهریوره.. و همینطورم چکاپ  عادیه سینه... پس خیلی وقته تا اون موقع! این خیلی برای من خیلیه.. من قدر لحظه های خوبمو میدونم . قدر بی دغدغه بودن و بیدون درد زندگی کردن.قدر سالم بودن....قلب

+ تا حالا دندون پر نکرده بودم ولی یکشنبه باید سه تا دندون باهم پر کنم!! فک کن!!! البته تقصیره خودمه دکترم تو مالزی پارسال این موقع ها گفت یه دندونتو باید پر کنی تا خرابیش بشتر نشه منم بخاطر ترس از دندون پزشکی پشت گوش انداختم نتیجش شد این!!چشم

++ اومدم اینجا که سر بزنم مثل همیشه دیدیم کامنتای قشنگتونو.... مرسی که هستین و مرسی که برای من انرژی مثبت میفرستین. دعا میکنم همیشه تنتون سالم باشه قلب و امیدوارم عزیزانتون مثل من دوباره سلامتیشونو بدست بیارن و دوباره لبخند رو لباتون بیاد.. خدا با ماست و تنهامون نمیذاره . باید قوی باشیم... مثل اون روزایی که من قوی بودم... سخته اما میشه... ترس و استرس از اینده و خبرای بد آدمو له میکنه اما باید قوی باشیم تا جایی که میتونیم

[ شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ممول ]

یه غیبت طولانی

اگه نیستم واسه اینه که تنبل شدم تو نوشتن! و اینکه یکم دور و ورم شلوغه و کار برام پیش میاد دایما... اما خیره و خداروشکر همه چیز آرومه و امن و امان....

 

خداروشکر حالم خوبه خوبه و همین برام یه دنیا می ارزه :) قلب

+ یه خورده دلگیر بودم و هستم از اینکه اونجور که میخواستم پیش نرفت اوضاعمون...اما دیگه اینم سپردم به خود خدا... من دیگه خسته شدم از فکر و خیال...هرچه پیش آید خوش آید!! والاعصبانی

++ دور و ورمون یه عالم نینی بدنیا اومده... خیلی خوبه خوشم میاد از این خبرا بشنوم.....! زبان

_ این اطراف که خیلی گرم شده والا! شماهام مثل من گرمتونه وقتی میرین بیرون؟؟خدا بخیر بگذرونه تابستونو از الان که واویلاستاوه

[ دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

خیلی بهترم

معذرت میخوام از اینکه دیر به دبر مینویسم راستش اصلا وقت نمیکنم یعنی تا میام بنویسم شب شده و دیگه فراموشم میشه...

حالم خوبه...خیلی خوب و سعی میکنم همینطور بمونه.. دلتنگیم رفع شده ولی گاهی اوقات بدجور دلم میگیره و میترسم... از آینده میترسم! شایدم بیخود و بیجهت...

مثل همیشه یا نقاشی میکشم یا یه چیزایی میسازم :)

شبا خوابم نمیبره و با گوشیم کلنجار میرم... هزار جورم فکر به سرم میزنه و ...

قصد کلاس رفتن دارم یا یوگا یا دکوراسیون داخلی اما هنوز نرفتم! خیلی تنبل شدم خیلی شدید ناراحت دستم به درس خوندن نمیره... و این موضوع عذابم میده!! دلم میخواد یه پیشرفت خوبی داشته باشم ولی نمیدونم چرا تنبل شدم؟؟ 

[ دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ ممول ]

دلگیرانه کوتاه

دلم گرفته!!

توضیح بیشتر ندارم.... ببخشین

دلم شکسته!

[ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

سال 1394 مبارک

امیدوارم این سال باز هم برای من و خانوادم سال خوبی باشه همین طور برای تک تک شماها

امسال هم سالی سرشار از سلامتی باشه و شادی

جز سلامتی هیچی از خدا نمیخوام چون بدون سلامتی هر چیز دیگه ای هم بیمعنا میشه

خدایا تو برام بهترین هارو بخواه...تو به من مجال زندگی همراه با سلامتی رو بده

خدا جونم همه مریض ها رو شفا بده و از بستر بیماری نجات بده واقعا از ته دل میگم

خدا جونم دوستت دارم برای هر آنچه که دارم و ندارم...

ممنونم از نعمات خوبت و لطفی که به من داری و اینکه اجازه دادی سال جدید دیگری رو هم در کنار عزیزانم ببینم اونو جشن بگیرم...

این بزرگترین نعمته برام :)

+ دوستای خوبم سال خوبی داشته باشین پر از سلامتی و خوشبختی و خبر های خوب و دوست داشتنی

دوستتون دارم

1 فروردین 1394

تهران

[ شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

عیدی خدایی

من عیدیمو از خدا گرفتم

خدایا مچکرم

خدایا دوستت دارم

خدایا میلیاردها باااااار شکر

خدایا همه مریضارو شفا بده... کاش میشد این دعا همیشه مستجاب میشد 

خدایااااا مدیونتم همیشه منو هرگزز تنها نمیزاری میدونم 

×× ممنونم از دعاهای خوب و پاکتون دوستای وبلاگی من مرسی واقعا :) 

[ سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

دعای خوبان

خوب من اواخر همین هفته میرم مالزی... و فکر میکنم که حتما تا جمعه نتیجه سی تی اسکن من میاد! برام خیلی دعا کنین که باز هم همه چیز خوب باشه و من یه نفس راحت دیگه بکشملبخند تا جواب آزمایش خونم هم بیاد اونجا فکر میکنم بشه دوشنبه یا سه شنبه..... و بنابرین بعیده که زودتر از این زمان من دکترم رو ببینم اونجا.... 

دروغ چرا دلشوره دارم... هم دلشوره آزمایشم هم پرواز! این یکی دیگه صیغه جدیدمه!! فک کنم جو  آزمایشم منو گرفته از پروازم میترسم!! چشم

ولی خیلی خیلی سعی میکنم به هیچی فک نکنم و خیلی هم پیش میاد که اصلا یادم میره آزمایشمو... اینجورام نیست که فک کنین 24 ساعته دارم خودخوری میکنم... اما خوب یهو یادم میاد و دست و دلم به کارام نمیره.. انگار خیلی دل و دماغ نداشته باشم مثلا...

قرار بود کارامو ببرم پیش دختر عموم بزاره تو مزونش برای فروش... از بس دل و دماغ ندارم هنووووز نبردم!! قبلشم که سرما خوردم بدجووووور!!! خلاصه قسمت نشد! حالا شاید قبل رفتنم این هفته بتونم ببرم پیشش کارامو...نمیدونم! دلمو خوشه کارامو میفروشمچشمک

شبا نمیخوابم! همش بیدار میشم... خیلی وقته البته اما این دو هفته اخیر بدتر شدم! تقریبا 3 دفعه بیدار میشم و تا خوابم ببره دوباره کلافه میشم... بیدار شدنم هم بخاطره صداهای عجیبیه که این ساختمون نوساز داره!! ولی انگار چند شبه طبقه بالایه ما داره نصفه شب دکور خونشو عوض میکنه دقیقا ساعت 2 به بعد!! اصلا یه وعضی!!!!!ابرو

خلاصه شبا من بیدارم و همسر هفت پادشاه رو خواب میبینه! خوش بحالش..همیشه خوابش عمیق و  سنگینه ولی صبحم زود بیدار میشه... منم تا خوابم ببره پنج صبحه اینه که تا 11 صبح خوابم معمولا! اصلا نمیتونم بیدار بشم انگار با یه چیزی کوبیدن تو فرق سرم گیج و منگم!!! 

ناگفته نماند که من خیلی شبا توهم میزنم!!که چی؟؟ که دزد میاد تو خونه! بی سر و صدا و مارو میکشه مثلانیشخند بعد بیخواب میشم و بیشتر حساس میشم به صداهای اطرافم! با یه تق میپرم از خواب!!قهقههخنثی و منتظرم دزده بیاد جلو ولی نمیاااد ابله خلاصه شبا من خودآزاری شدید دارم و میدونم که نگرانی آزمایشم به این ناآرومی های شبانه دامن زده!

خلاصه این وضعه الانه منه.... دلم میخواد زودتر هفته دیگه برسه و من بیام اینجا و بگم خدایا بازم ازت ممنونم میلیارد ها بااااار و همینطور دعای خیر شما دوستای خوبمقلب و یه عیدی خوب بگیرم از خداقلب آمین

ایشالله خدا گره از مشکلات همه بنده هاش باز کنه ..و دل همرو آروم کنه و بهمون سلامتی بیشتر بده و عزیزامونو کنارمون سالم و سلامت نگه داره... آمین

[ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

ولنتاین

ولنتاینتون مبارک دوستای خوبمقلب ما که تولد داداش کوچیکرو گرفتیم و یذره هم ولنتاینیش کردیم... من کیک پختم براش و خلاصه خوش گذشت و شب خوبی بودقلب 

+ سرما خوردگیم خوب شد اما سرفه هاش مونده!

_ برام دعا کنین هم این هفته هم هفته بعد.. دو تا تست مختلف دارم یکی سونو و یکی هم سی تی اسکن! 

+ 12 روز دیگم میریم ایشاالله مالزی برای همون سی تی اسکنه و کارای همسری

_ اگه جواب تست هام خوب باشن من یه عیدی بزرگ از خدا میگیرم.... دعام کنین..نمیدونم چرا این همه دلشوره دارم!؟سوال

[ شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ ممول ]

سرما خوردم شدیدد

سرما خوردم نافرم!

یه هفتم رفته بودم خونه مامان طفلک مامان هم گرفته ازم اونم الان حالش خرابه

از ترسم دویدم رفتم بیمارستان عکس گرفتم از ریه چون نفسم  تنگ بود و تبم کردم و ازمایش خونم دادم... هردوش خوب بود شکر خدا ولی با وجود مصرف یه خروار آنتی بیوتیک هنوز بیحالم  هنوز بینیم کیپه و نفسم تنگه و سرفه میکنم....

حدودا اوایل اسفند ماه هم میرم مالزی برای چکاپ بعدیم یعنی خون و سی تی اسکن...

تو این بین هم باید سونوگرافی سینه هم برم برای چکاپ و استرس اونم دارم بیخودی!! اصلا کلافم... بیحالم...هنوز ضعف دارم...هی غر میزنم...بیحوصلم...استرس دارم... خلاصه دختر بدی هستم این روزا....

[ جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

دلشوره زودتر از موعد من

دلشوره زودرس منو داره میکشه!  استرس چکاپ بعدیمو دارم... احساس میکنم از وقتی اومدم ایران بد غذایی کردم و به بدنم آسیب رسوندم... یجور دلشوره عجیب دارم... چیکار کنم؟ سیتی اسکن بیشتر دلشوره برام میاره و دونستن نتیجش.... خدایا آرومم کن 

[ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ممول ]

ضد حال وبلاگی

کلی نوشته بودم ولی یدفعه همش پرید!ناراحت

بجز درد و دل اومده بودم براتون دوتا عکس از خونه نقلی ولی دوست داشتنیمون بزارم.... فعلا اینارو دریابید تا بعد شاید حوصلم شد و بازم نوشتم چشمک

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ ممول ]