یه معجزه.... یه هدیه..... یه تولد دوباره......

من دیگه خوب شدم!! هوچکین لعنتیرو شکست دادم!!! من خوب شدمممممممممممم....... خدایا شکرت شکرت شکرت xxxxxx

امروز صبح زود رفتیم با مامان بیمارستان..... اولین نفرایی بودیم که رفتیم تو و کارامون انجام شد... تزریق رادیواکتیو و مقدمات انجام pet/ct . بعد منو مامان رو بردن تو یه اتاقی که بشینیم حدودا یه ساعت منتظر تا دارو اثر کنه و عکسو بگیرن.... اون پروفسوریم که مسیول این موضوع بود خیلی با صبر و حوصله جوابمونو میداد و حواسش به ما بود. تا نوبتم شد و رفتم خوابیدم و زیر دستگاه رفتم و نیم ساعتی اونجا بودم. بعدم بهمون گفتن منتظر بشینیم تا جوابو بنویسه پروفسور و اگه لازم دید تکرار کنه اسکنو.... نیم ساعتی میشد نشسته بودیم که امود و گفت من هیچی ندیدم و پاک پاک بدنت از سلولای سرطانی و جوابت عالیه... وای یعنی اون لحظه وقتی ترجمه کردم واسه. مامان که دکتر چی گفته! فقط بغل کردیم همو زار زار گریه میکردیمو میبوسیدیم همو.... طوری که پروفسوره هم تحت تاثیر قرار گرفته بود! نمیتونم بگم چقد خوشحالیم و مامان چقد خوشحاله و همش گریه میکنه..... به همه خبر دادیم و همرو خوشحال کردیم. دعاهای تک تک شما و فامیل و دوستای عزیزمون جواب داد و ممنونم از همراهیتون دووووووستون دارم

دوست دارم خدای خوبم دوست دارم دوست داااااااااااااااااااااارم که با منی

شنبه با جواب میرم پیش دکترم تا ببینم اقدامات بعدی چیه و چی میگه و بیام بگم که اونم گفته دیگه تموم شده این کابوووس...

دعا میکنم برای همه بیمارا و سرطانی ها تا مثل من دلشون شاد شه و خوشحال باشن....

دیگه اومدیم سمت هتل و خودمونو مهمون کردیم تو یه رستوران ایتالیایی و جشن گرفتیم دوتا یی جاتون خااالییییی... 

جمعه هم برمیگردیم راستی... 

فعلا دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه تا بگم جز اینکه دوستون دارم دوستان و همراهان وبلاگی من.... بودن هاتون لحطه به لحظه حس کردم و دوستون دارم بی نهایت..... خدا به من همه دوستا و دشمنامو نشون داد و عشق و محبت واقعی اطرافیانم و همینطور بیتفاوتی و بدجنسی بعضی هارو هم نشونم داد. ممنونم خدا جونم. ممنونم...... 

[ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ممول ]