تنهام نذار......

من این روزا حال عجیبی دارم...

دارم خیلی چیزارو درک میکنم بیشتر و بیشتر....

چیزایی که با درک کردنشون بیشتر عذاب میکشم....

گاهی وقتا فکر میکنم دونستن زیاد واسه ما آدما چقد میتونه دردناک باشه....

گاهی وقتا باید خودتو بزنی به نفهمیدن....... تا نبینی واقعیت هارو...تا نفهمی دنیارو و آدمای دنیارو....

گاهی وقتا باید رفت... بی سر و صدا رفت.... باید دید و ندید... باید شنید و نشنید....

دیگه نمیخوام بیشتر بفهمم نمیخوام بیشتر بدونم.... کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم... 

کاش همیشه همون دختر کوچولوی قدیما بودم با یه دنیای دیگه.... با دنیای رنگی و ساده کودکانه...

دنیایی که بزرگترین غصش گم شدن مداد رنگی هام بود...

دنیای که خالی بود از خشم و کینه...از غم و اندوه و دروغ... دنیایی که حتی یه لحظشم نمیشه با دنیای حالای ما آدم بزرگا عوض کرد...

دنیای پر از شادی و قشنگی اون روزامون چرا خراب شد؟ روز به روز بزرگ و بزرگ تر شدیم که چی بشه؟؟ که روز به روز بدی های این دنیارو بیشتر درک کنیم؟؟ آدمای بدش رو بیشتر بشناسیم؟؟؟

نمیدونم رسم و حکمت این دنیا چیه؟! 

نمیتونم فقط به خوبی هاش فکر کنم وقتی بدی هاش رو بیشتر میبینم!!

شاید قلبم.... شاید اونو از دوران کودکی با خودم آوردم!! شاید سادگی و پاکی این قلب که داره آزارم میده! تنها یادگاری اون دوران همینه....

نمیدونم با این احساس و این حال و روز چه میشه کرد؟ 

فقط به تو تکیه کردم... به خودت.. به تو که خوبی مطلقی...به تو که مالک روح و جان منی.... به تو که آرامش مطلقی....

با من باش لحظه به لحظه.... دوستت دارم تاااااااااا نفس دارم 

[ پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ممول ]