یاداوری خاطرات و کوچه آخر

امروز رفتم تنهایی پیاده روی تو کوچه آخر شهرکمون.... کوچه ای که هر بار میرم توش خندم میگیره!! آخه بچه که بودم عشق رو کم کنی از پسرای قلدر رو داشتم بعد واسه همین هر مسابقه ای بود من توش شرکت میکردم که بگم هیچی ازتون کم ندارم زبان

خلاصه تو یکی از همین مسابقات کل کلی بود که من کار دست خودم دادم!! تصور کن 10-17 دختر و البته اغلب پسر 10 ساله تا 15 ساله با هم قرار گذاشتیم از اول تا آخر کوچرو با دوچرخه هامون بریم و هرکی زودتر رسید مدال قدرت مندی بگیره!!! خنده ما دخترا یه گروه پسرام یه گروه... ما کم بودیم همش 3-4 نفر بودیم ناراحت شبم بود و منم جو گیر و گفتم اصلا اگه نبرم دیگه هیچی و .... خلاصه شروع کردیم به پا زدن و پا زدن.... تا اینکه سرعت گرفتم در حد تیم ملی!! رسیدم به به دست انداز و دیگه الباقیش خیلی یادم نیست نیشخنداز اونجایی که هیچ وقت یاد نگرفته بودم استفاده صحیح از ترمز دوچرخرو هر دو شونو با هم گرفته بودم تو اون سرعت و بعدم میشه تصور کرد که چی شده؟؟؟ بعععله!! بنده پرواز میکنم و بعدم با ملاج میام کف اسفالتا!!!!! خلاصه بماند که مسابقه به خاطر من بهم میخوره و بچه ها میان منو میبرن خونمون اما هنوز که هنوز بعد از اون ترمزه دیگه هیچی یادم نمیاد یعنی هیچیا!!! از این موضوع 15 سال میگذره و من فقط همین یادمه... قسمت خندش اینجاس که وقتی به هوش اومدم بینیم بخیه خورده بود زانومم داغون بود پیشونیمم نیم متری باد کرده بود!! بعد تو اون اوضاع بابا ازم میپرسیده بابا کی زدتت چی شده؟؟ منم اسم یه پسررو گفتم که همیشه لجم در میاورده و دلم میخواسته بزنمش!! بابا هم رفته بود سراغش و یکی خوابونده بود زیره گوشش البته بهتر حقش بود بدجنسنیشخند

خلاصه هر بار میرم تو این کوچه خندم میگیره و کلی یاد اون موقع ها میفتم که عجب دنیایی داشتیم و چه قدر الکی خوش بودیم....

سرما خوردگیم بهتره گرچه صدام بدجور گرفته هنوز.... یه عکسم گرفتم از برگای پاییزی قشنگی که همه جارو پر کردن...تو کوچه هیچکی نبود و پر از برگ بود...منم سو استفاده کردم و مثل قدیما از وسط برگا راه رفتم و به صدای خش خششون گوش دادمقلب

[ یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ممول ]