دومین شیمی درمانی

سلام به دوستان و همراهان همیشگیلبخند

راستش خیلی حال ندارم بنویسم اما واسه اینکه تنبل نشم مینویسم امشب..

حالم خوبه ها اما از درون بی حالم! هر چی تو بیمارستان با حوصله بودم الان بیییی حوصلم

امروز 7 بیدار شدم با مامانینا رفتیم بیمارستان و اونجا هم فرستادنم بخش.. بخش که میگم نه اینکه یه راهرو باشه با 20 تا اتاق  نه! یه اتاق با 6 تا تخت سرپایی و یه میز واسه خانوم پرستار و یه دستشویی..... اما اسمش بخش بود گویا از این به بعد میرم اونجا.

همه تختا پر بود جز تخت من و همه هم پیر بودن جز منن و یه پسر جوون که بعدا فهمیدم 40 سالشه اما خوب مونده ماشالله!  چشمک  خلاصه اول آزمایش  گرفتن و تا جواب بیاد 2 ساعتی طول کشید و 10.30 تازه تزریقم شروع شد. تزریقم مثل دفعه قبل 3-4 ساعته بود اما این بار یه آمپول اضافه تر داشت و یکی از سرماش نارنجی بود بجای قرمز... دفعه قبل قرمز بود..

خانوم پرستارم مرههبوووون بود خیلی میومد دست میکشید تو موهای کچلمزبان ( موهای پسرونه) میگفت غصه نخوریا خوب میشی هی روحیه میداد هی حالم میپرسد هی چک میکرد اما به بقیه خیلی محبت نمیکرد.. لابد با خودش گفته این طفلی سنش از همه اینجا کمتره هواش داشته باشم چه میدونم  والله...

کتاب  آورده بودم بخونم اما این دفعه حسش نبود. اما قرآنم خوندم یکم بقیشم تی وی میدیدم یا فوضولی سرمای باقی مریضارو میکردم... نیشخندبعضی ها 1 ساعته داروشون توم میشد میرفتن بعضی هام مثل من بودن 3-4 ساعت! اما هیچکی مثل من هاچکین نداشت جز یه پیرمرد غرغرو که بعدا اومد و بد اخلاقم بودو از خود راضی هی هورو دعوا میکرد!! سردبیر یکی از این روزنامه های کثیرالنتشار بود... آخر سر بهش ارام بخش زدن خوابید همه راحت شدن از غر غراش!! تی وی روشن بود صداشم کم گیر داده بود خاموش کنید یعنی چی؟؟ بعدم کلی به دکتر بدبخت بد و بیراه گفت و دیگه با اون آمپوله دهان مبارکش رو خلاص کردن!!چشم

دکترم گفت ازمایشات خوبن اما از این به بعد بعد از هر تزریق دو روز یه تزریق زیر پوستی داری واسه تقویت شدن پلاکت هات و جلو گیری از تضعیفشون... که فردا و پس فردا میزنم... داروهای سری 3 و 4 رو هم میرم مطب میده و فعلا هم قرار شده واسه نذاشتن پورت سینه دستام رو ورزش بدم که رگا خشک نشن... آب و ابمیوه به وفور بخورم و دستام رو ماساجججججججج بدم که این قسمتش عالیهمژه باید مامان ماسججججججج بده! تا بلکه هیچ احتیاجی به پرت و باز اتاق عمل و این چیز میزای بد بد نشه!

و اما شرح فوضولی!خنده

تخت روبرم یه پیرزن کرد بود و خیییلی پیر بود اومد نشست رو تخت بعد پرده جلوی تختش کشیده بود منو نمیدید... پردرو زد کنار منو دید! یهو گفت واااااااااااااااااای استغفرلله خدایا توبه! یه وردی خوند فوت کرد به خودش پردرو کشیدا!!!!! عجب! منو میگی هاج و واج موندم که یعنی چی؟؟؟ تعجب کرده من جوونم و اینجام اما فک کرد جنی روحی چیزی دیده... این از این پیرزن بامزه!تعجبقهقهه

تخت بغلشم اون پسر جوونه بود که گاها خانومش میومد ناز و نوازشش میکرد میرفت. آخه طفلک خیلی حالت تهوع داشت اونم از استرس!! هی حالش بد میشد بیچارهناراحت

بقیم پیر بودن و لالا... همگی هم مشکل روده داشتن و کولن...ظهرم پیرترا رفتن جاشون جوونتر اومدن و کلی با اونا حرفیدم و خلاصه دو سه تا دوستم پیدا کردم و خیلی روحیه گرفتم ازشون.. ایشالله اونام زودتر خوب شن... قلب

4 هم مرخص شدم و بای بای....

الانم خوبم الحمدالله و ایشالله همین جوریم میمونم.... قلب

این بید داستان اینبار ما بعللهههه...لبخند

[ پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ممول ]