نخود نخود

هر که رود خانه خود!!

بعله... آقای همسر نیمچه سرمایی خوردن و تصمیم بر این شد که بره خونشون من یه وقتی ازش نگیرم.... گرچه طفلک مراعات میکرد و دور بود ازم اما خوب رعایت بیشتر بهتره!

ازش یاد گرفتم تخته بازی کنم چشمک حریف میطلبیم کسی نبود؟؟؟؟ نیشخند همشم باختما!

من یه تخته دارم بس قدیمی.... مال دوران طفولیت... کادوی تولدم بود از دو تا دوست (دو تا خواهر) سروشه و صوفیه اون تولد یادتونه.... چشمک امیر و علی و مصطفی برای اولین بار کراوات زدن اون شب یادتونه؟؟ با نمک شده بودن.... آره اون شب این یکی از کادوهام بود... اول نارااحت شدم گفتم چه کادوی کسل کننده ای!! نمیدونم اینجا تو خونه مامان اینا چیکار میکرد؟؟ اما یهویی یافتمش چند وقت پیشا..... تو تمام این مدت (15-14 ) سال بی  استفاده بود اما خوب داشتمش... دیروز داشتم میگفتم ببین چه جالب! باید یه همچین روزی که فکرشم نمیکردم بشینم با شوهرم بازی کنم! 

+ بی ربط نوشت......

 

 

اینجا هنوز خونه منه.... اینجا مینویسم حتی اگه هیچکی نخونه.... مینویسم واسه وقتایی که شادم یا مثل حالا دلم گرفته.... دلم میگیره این روزا..... اما نا شکری نمیکنم!! اشتباه نشه!!!  

 

 

 

 

 

 

این قفس چون دلم تنگ و تار است.....

 

   

 

 

 

 

 

 

 

موهام  دارن خیلی میریزن.... خیلی.... تا 2 جلسه دیگه فک میکنم

کچلم!! از طرفی خوشحالم که شاید دارن داروها اثر میکنن.. از طرفیم

دوست ندارم کچل شم! دعا میکنم ابروهام و مژه هام نریزن...... 


[ جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ممول ]