روزای تکراری کارای تکراری....

دچار روزمرگی و مقادیری افسردگی! نه! مقادیری نگرانی شدم متاسفانه!!

نمیتونم توضیح بدم که یعنی چی؟؟ یعنی نمیخوام! 

امروز خانواده همسرم اومدن دیدنمون... دیداری تازه شد و بحث داغ گرونی های این روزها بود...........................

فردا شب میرم مطب دکترم. واسه اینکه داروهای دور بعد رو بنویسه... و احتمالا ct scan هم بنویسه. یکشنبه هم برمیگردم خونه خودمون....

دیشب بارون میومد یه عالمه و فکر میکنم دیگه با صدای شر شر بارون بود که خوابم برد چون داشتم با دقت به صداش گوش میدادم لبخند

همش منتظر یه خبرم یه خبر خوب و شادی بخش.... میخوام مثل قبلنا زندگی کنم مثل اون وقتا که سالم بودم.... مثل خیلی از شماها..... بی خبر از رنج و بیماری.... سالم! لبخند خدایا خداوندا شکر  بابت داشته ها و نداشته هام... شکر بابت تجربه هام... شکر بابت داشتن خانواده ای دلسوز... شکر بابت داشتن دوستانی نگران... شکر بابت داشتن دید ی متفاوت به اطرافیان... و درک خیلی از مسایلی که هیچ کس نمیتونه درک کنه مگه اینکه دچار اینگونه بیماری ها بشه.......................

گاهی وقتا سکوت.. خیلی بهتره... از حرف زدن های تکراری و تکراری

از نگاه هایی که تو معنیشونو میفهمی ولی کسی معنی نگاه های تو رو نمیفهمه...

میدونین؟؟ حالا دیگه نسبت به یه چیزی در مورد خودم مطمین شدم!!! 

و اونم اینه که: هیییییچ کسی نتونسته قدر احساسات عمیق و پاک منو بدونه... و اینکه من چقدر رنج میبرم از این اداراک عمیقانه خودم نسبت به زندگی و این دنیاااا.......... همه چیزو حس میکنم و با تمام وجودم درک میکنم اتفاقات اطراف رو..... و همین حساسیت زیادم خییلی وقتا آزارم میده..... چون همه مثل من نیستن و احساسات لطیف ندارن و بخاطر همینه که نمیتوونن اینجوری که من میبینم اطرافم رو ببینن... میدونم که خوب نیست این خصوصیت من ولی چاره چیه؟؟ اینجوری آفریده شدم متاسفانه از وقتی خودم رو شناختم و روز به روز این احساس و ادارکم بیشتر بیشتر هم میشه..... ناراحت برد با اکثر همین آدماس که دور و بر منن نه من!!

[ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ممول ]