امروز من

دیشب از تهران برگشتم... برادر کوچیکم امروز رفت رشت ماموریت... من و مامان و بابا خونه ایم الان.... همسرم هم رفته کارواش و دایی دوباره اومدن دیدن ما و اینکه سری بزنن...

پریشب رعد و برق بود و طوفان حوالی ساعت 2.3 صبح.... با اولین رعد و برق ترسیدم و بی اختیار رفتم تو بغل همسرم زبان به یاد مالزی!! آخه هی انتظار داشتم یه دونه بزنه در حد بنز ولی نزد! مالزی رعد و برقاش داغون بود داغون!!!!!

امروز نهار میگو پلو دارم به بهنیشخند راستی دکتر هم رفتم و دکتر گفت 10 روز بعد جلسه شیشم برم ct بگیرم و آزمایش خون بدم و جوابش رو براش ببرم اما فعلا میدونیم که جلسه 7 و 8 رو هم دارم!! تا دیگه بعدا ببینیم اوضام چیه؟!؟! دکتر میگه خودت چی فکر میکنی بهتری؟؟ گفتم والا سر و مر وگنده بودم!!!! حالمم هم خووووب بود و داشتم میرفتم مالزی!! به نظرم الان حالم بد شده که این دارو هارو میگیرم نه اون موقع!

واقعا هم حالم بد میشه هفته اول اصلا نمیتونم بگم چه جوری؟؟!ناراحت

دست و دلم به خرید نمیره و میبینم همه جا حراج هست.... به خودم وعده دادم اگه خوب شم و دکتر بگه همون 8 جلسه کافیمه برم واسه خودم خرید کنم و عیدی بدم به خودم لبخند

خوب میرم یه کمی کمک کنم به مامان تو پخت غذای خودم (13.00)

 

[ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ممول ]