جمعه نوشت!

ساعت یک شبه و من مثل وزغ بیدارم! داشتم خاطرات زایمان دوستم رو میخوندم و تپش قلب گرفتم از ترس! بس که من جون دوستم!! یعنی اینقدر سخته زایمان????? بیخود نبود میگفتن بهشت زیر پای مادران است!!

+ بابایی اومد بالاخره مالزی و الانم پیشمونه تا 12 روز دیگه... مامان هم ایشالله میاد تا هفته دیگه... امروز که رفتیم فرودگاه سراغ بابا همش استرس داشتم تو هواپیما حالش بد نشده باشه چون فشار خون و قند داره... ولی خوب بود شکر خدا فقط حوصلش تو 8 ساعت پرواز سر رفته بود و اصلا هم نخوابیده بود! هرچیم بعد نهار اصرار کردیم بخوابه یا دراز بکشه گفت نه! منو ببرین بیرون... شبم بزور ساعت 11 رفت بخوابه ولی الان که یکه شبه صداشو میشنوم از اتاق که رفته تو آشپزخونه... معلومه خوابش نبرده... امیدوارم زودتر بتونه یه استراحت اساسی کنه... بجاش همسری صدای خر خر ضعیفش بلند شده کنار گوشم... اون خسته شده جای بابا... ;) امروز از استرس بیخودیم یه جوش زد رو پیشونیم اسمشو گذاشتم کوه نووور!! یعنی بزرگ و برامده هست حسابی. انگار باد کرده پیشونیم اصلا یه وعضی!!! عجیبه! 

سرما خوردگیمم که دو روزه خوب شده حسابی! فقط دو روز بود کلا!! :)) 

خلاصه اینجوری... برم بخوابم که فردا صبح کلاس دارم مثلا! فعلا شب بخیر از اینجا :) 

/ 4 نظر / 18 بازدید
دختر بهاری

اول که سالگرد ازدواجتون با تاخیر مباااارک... بعدم اومدن بابات بخیر و شادی. خوش به حالت شده پس حساااااااابی [قلب]. ایشالا که این مدت به همتون خوش بگذره بعدتر از اون هم: کی گفته زایمان سخته بابا؟! من که زندم که[زبان]

دختر بهاری

[خنده] باور کن زندم! قول میدم[خنده]

هانیه

رسیدن عزیزانت بخیر و کلی کنار هم خوش باشید عزیــــــــزم [بغل][ماچ]