حال بد همسایه

دیروز صبح دیدم صدای جیغ و داد میاد از خونه بغلیمون. یعنی واحد بغلی.... اول توجه نکردم چون تلویزیون روشن بود... یه ربع گذشت و اون صدا ها هنوز ادامه داشت... تلویزیون رو خاموش کردم و آروم در خونرو باز کردم... دیدم صدای خانوم همسایه بغلیه واقعا که تازه نینی دار شده بودن و دو ماه بود بدنیا اومده بود پسرشون.... یه چیزایی میگفت....

بلند بلند میگفت: مانی مامانی برگرد پیش مامان...به خدا بگو مامانم خیلی تنهاست..خیلی بدبخته..خیلی دلش برام تنگ شده... برات یه عالمه آرزو داشتم پسرم....گریه

اینارو که شنیدم حدس زدم که باید اتفاقی برای نینیشون افتاده باشه... یه زوج جوون و کم سن و سال بودن...گاهی تو آسانسور دیده بودیمشون...من خانومرو وقتی باردار بود دیده بودم.. و این اواخرکه نینیشون اومده بود صدای گریه نینیشون رو گاها میشد شنید... تو ذهنم پر از سوال بود که چی شده؟؟

خوب گوش دادم و مطمین شدم خودش تنهاست و هیچکی پیشش نیست... شوهرشم کارمند بانکه گاهی اوقات ساعت 6 صبح بخاطر صدای آسانسور میفهمم که اونه و داره میره سر کار. دلم براش شور میزد که نکنه اتفاقی برای خانومه بیفته چون هر لحظه صداش بلند تر میشد و شدید تر عذاداری میکرد...روم نمیشد برم در خونشونو بزنم... به مامان زنگ زدم و موضوع رو گفتم.. مامان گفت به نگهبانتون خبر بده اون بیاد ببینه چی شده و کمکی ازش برمیاد یا نه؟

رفتم و گفتم...نگهبان جا خورد و گفت مگه میشه بچشون فوت کرده باشه؟ زنگ زد به شوهره خانومه اونم برنداشت و با من اومد بالا تا ببینه صدا میاد یا نه؟ دیگه صدایی نمیومد ولی من گفتم نکنه حالش بد شده باشه آخه یک ساعت بود داشت زاری میکرد... دلم براش کباب شده بودگریه نگهبانمون ترسید و زنگ خونرو زد...خانومه اومد درو باز کرد و با حق حق میگفت مرسی که بفکرمین و خوبم مرسی. بخشید اذیتتتون کردم... بهش گفتم اصلا مهم نیست تو داد بزن من فقط نگران مدت بودم میخواستم ببینم کمکی از من برمیاد؟ میخوای برات چیزی بیارم؟ میخوای بیام پیشت بیشینم؟؟؟ من همین بغلما... گفت نه ممنونم من ازتون معذزت میخوام منو ببخشین... با حق حق و گریه و بعدم درو بست خیلی آروم... منم برگشتم خونه... دلم مونده بود پیشش و فکرم ناراحت بود براش..

وسط حال جای بچشون پهن بود با لباسایی که رو زمین چیده بودگریهگریهگریه چطور ما  چیزی نفهمیده بودیم اگه اتفاقی برای نینی افتاده بود؟؟؟؟ چرا اصلا تو خونه تنها بود؟؟؟ نگهبان زنگ ایفون رو زد بعد از یه ربع و گفت شوهرش داره میاد سریع خونه و گفته بهتون بگم هرجور شده برین تو خونه پیشش بشینین حالش خیلی بده تا خودش برسه..و یک  هفتس نینیشون فوت شده و تا حالا خونه نبودن تازه دیشب اومدن...میخوان خونرو بفروشن و برن کلا....خلاصه شوهره خواسته بود من هرطور شده برم تو خونه بمونم پیش خانومش تا زود برسه منم شال و کلاه کردم و زنگشونو زدم دو سه بار... هیچ صدایی نیومد از خونه دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ولی خدارو شکر شوهرش زود رسید و من خیالم راحت شد.. دیشبم با دو تا چمدون آخر شب از خونشون رفتن....

همش براش دعا میکنم خدا بهش صبر بده..بچه اولش بود...خودم دیده بودم با چه ذوقی سیسمونیشو میاوردن .... یه ذوج جوون و آاروم... و محترم...یعنی چی شده بود که نینی فوت شده بود؟؟؟؟گریهگریه

کاش زودتر یه نینی دیگه بیاره... کاش بتونه با نینی جدید درد و غمشو فراموش کنه....دیگه از این خونه صدای نینی نمیاد.. خودشونم بزودی میرن و خونرو میفروشن... هربار در خونشونو ببینم یه غمی تو دلم میشینه...........................................غم نبود یه فرشته کوچولو تو همین چند قدمی خونه ماگریه

/ 6 نظر / 25 بازدید
درد دل با دل

آخیییییییییییییییییی خدا بش صبری بده موهای بدنم تموم سیخ سیخی شد چقدر سخته

مانيا (مالزي نشين)

نهههههه[ناراحت][افسوس]

آیلین

آخه نازی خدا بهش صبر بده

هانیه

واااااااااااااااااااای چقدر ناراحت شدم [ناراحت] خیلی سخته خیلی حتی فکرشم ناراحتم کرد چه برسه اتفاق بفته [ناراحت]

Sahar

Vaay che vahshatnak :(

مهتاب

خدا قسمت هیچکس نکنه خیلی سخته دوست منم چندسال پیش نی نی ش رو از دست داد بچه ناراحتی قلبی داشت حتی عملش هم کردن اما نموند خدا به اون مامان و بابا صبر بده و یه نی نی سالم که دلشون رو آروم کنه