این روز های من... روزهای یک مادر

وقتی خواستم این پست رو  بنویسم با کلی تاخیر......... با سوال اون دوست عزیز مواجه شدم ترجیح دادم اول اون رو جواب بدم تا کمی از نگرانی هاش کم کنم اگر میتونم... این چند وقت اخیر خیلی ها تو این وبلاگ برام نوشتن که نگران حال عزیزانشون هستن... انشالله همه بیماران هرچه سریعتر بهبود پیدا کنن و دوباره متولد بشن...

 

و اما این روزه های من که البته سه ماه ازش میگذره و من هنوز باور نکردم که زندگی بخشه یک انسان دیگه شدم... 

وقتی فهمیدم که باردارم(هفته چهارم بارداری) خیلی شوکه شدیم هم من هم همسرم چون چند ماهی زودتر از موعد بود و قرار هم هست که اگر صلاحه از ایران بریم بزودی که البته فعلا یکسال دیگه هم خواهیم موند... تنها کسی که خیلی ذوق کرد مامان بود.. البته قصد بچه دار شدن داشتیم اما برای سال بعد و بعد از چکاپ سال سوم من! (الان دو سال و شش ماه شده)ازمایشات بارداریمو همراه با چکاپ خون خودم انجام دادم که شکر خدا عالی بودن و منم از این نگرانی رها شدم.... پزشکم هم بهمون تبریک گفت و گفت که طبق برنامه بعد از بدنیا اومدن بچه یعنی شش ماه دیگه چکاپ سال سوم رو انجام میدیم و من احتمالا میرم مالزی....

تا یک ماه نیم یعنی نزدیک ماه سوم تهوع داشتم و معدم منو اذیت میکرد... گرسنه بودم اما نمیتونستم بخورم... کم کم بهتر شدم و میتونم بگم الان دیگه اون حالات رفع شدن... گاهی اگر بوی بدی بهم بخوره حالم بد میشه همین! دارم کم کم وزن میگیرم... یکمی هم دلم بزرگ شده اما کسی متوجه نمیشه فعلا... سونوی NT  هم کاملا نرمال بود و عالی.. سونی بعدیم هم یک ماه دیگست و آخرین سونوی سلامتی جنین خواهد بود اگر اون هم خوب باشه به لطف خدا...

اول بارداریم دو هفته استراحت مطلق بودم بخاطر لک بینی... هفته هفتم قلب کوچولوشو دیدن و گفتن دیگه هیچ مشکلی نیست و منم از استراحت مطلق در اومدم... تا به امروز که شکر خدا خوبم یعنی هر دومون خوبیم... 

تازه جابجا شدیم  تو مجتمعی که بودیم و خونرو دو خوابه کردیم بخاطر نینی....اما تو خونه یکم بنایی داریم و بزودی تموم میشه و میریم خونمون.. فعلا پیش مامان بابا ها هستیم و گرفتار این کارای خونه... 

غذا همه چی میخورم جز اینکه به بعضی مواد غذایی حساسیت دارم... از مرغ متنفر شدم و منی که به گوشت قرمز لب نمیزدم الان اونو میخورم با اشتها..گرچه رعایت میکنم که زیاده روی نکنم تو خوردنش بخاطر سلامتی خودم....

و فکر درست کردن اتاقشم با چیزایی که خودم میدوزم مثل عروسکای نمدی دست دوز... البته فعلا زوده.. ماه پنجم دست به کار میشم و سیسمونی میخریم... فعلا دارم ایده جمع میکنم... زود به زود خسته میشم... همش دلم میخواد بعد نهار بخوابم... خیلی گرسنه میشم و هجم غذام نسبت به قبل زیاد شده... 

بیصبرانه منتظررم این معجزه کوچولو بدنیا بیاد و من صحیح و سالم تو بغلم بگیرمش و خودم هم سالم بمونم که بتونم بزرگ شدنشو ببینم....آمین

برای همه اونایی که آرزوی مادر شدن دارن از صمیم قلبم از خدا میخوام که یه نینی سالم و ناز بهشون هدیه کنه... قلب

از خدا ممنونم که منو قابل دونست... قابل مادر شدن... امیدوارم تا اخر این بارداری خیر باشه و قدمای کوچولوش زندگیمو رنگ و جانی تازه تر بده... حالا من.. امیدی دارم که بخاطرش با هر چیزی بتونم یک تنه بجنگم... دیگه نگران خودم نباشم و دنیام پر بشه از شادی خنده هاش... الهی آمینقلب

/ 0 نظر / 53 بازدید