استارت کار!

خوب از امروز رسما شروع کردم به فروش وسایل خونه .... البته کم کم و یواش یواش چون حدودا 25 روزی وقت دارم تا همه چیزو بفروشم... بجز گاز تو آشپزخونه همه وسایل رو خودمون خریدیم... . فعلا کتابخونه و میز آرایش رو گذاشتم برا فروش... همین جوری تااا خود همون 20 روز آینده هفته ای 4-5 قلم فروش بره خوبه... خورد خورد آگهی میکنم تا راحت تر باشه فروش این همه خرت و پرت.. فروش ماشین هم که یه بخش بزرگی از امور فروش های ما در این بلاده! با همسره... دیگه خودش  میدونه و خودشچشمک

به احتمال خیلی زیاد بابا اون اواخر... دم رفتن میاد اینجا که هم خودش بازم یه سر اومده باشه اینجا هم به ما کمک کنه این همه بار و بندیل رو بتونیم ببریم... البته شاید من و بابا بریم اول بعد همسر جان بیاد تا بتونه به کارای دانشگاااااهش برسه!

حالا این وسط یه هفته ای هست که درگیر بنایی هم هستیم... درواقع صاحبخونه داره بنایی میکنه چون از ایرکان (کولر) توی حال آب میداده تو دیوار و زمین خیس میشد..که البته تازه اینجوری شده..و شیر دستشویی حموم مستر هم ترکیدگی داره و آب میده رو سر همسایه پایینی... خلاصه اومدن کنده کاری کردن و گذاشتن رفتن و خیلی هم خنگ بازی در میارن تا بخوان یکاری انجام بدن!منتظر اساسا کار بلد نیستن یا به قولی اوستا نیستن! اینه که مارو زابراه کردن(درست نوشتم؟) و قراره باز هم ادامه داشته باشه!کلافه خلاصه زندگیمو  جمع کردم گذاشتم یه گوشه تا کثیف و خاک و خلی نشن... دیگه خونمون شکل خونه نیست... یجورایی شکل اثاث کشی گرفته به خودش... و استارت کار زده شده!!

** پریشب دم خونمون گشت ایست بازرسی بود... اینجام ازاین گشت ها میذارن و یه گیرایی میدن.. به ماهم گیر دادن!! گفتن کارت شناسایی... همسر گواهینامه و کارت دانشجوییشو نشون داد گفتن نچ! قبول نیست پاسپورت بده! ای بابا ما که پاسپورت حمل نمیکنیم تو این مملکت بی در و پیکرتون! خلاصه قبول نکردن و گفتن بزنین بغل پیاده بشین! حالا من به رییس پلیسه گفتم خونمون پشت این ساختموناس بذار برم بیارم... قبول کرد و بدو بدو رفتم آوردم و نفس نفس زنان رسیدم پیش پلیسا که همسرو از گرویی پلیس دربیارم! طفلک موبایلم نیاورده بود هیچی نداشت!!خنده اگه نمیرفتم دنبالش میبردنش حتما!! خلاصه پلیسه معذرت خواهی کرد و گفت ببخشین ما ماموریم و معذور!! منم گفتم خواااهش!! همینکه یه خاطره خوب برامون بجا گذاشتین دم رفتنی کافیه! باز گفت ببخشید ببخشید ما ماموریم و ...... تو دلم گفتم آره دوبار!!!قهر اگه مامورین پاشین برین اون ه و ا پ ی م ا گمشدتونو پیدا کنین تا اسمتون تو تاریخ ثبت نشه به عنوان اولین مورد گم شدن و سربنیست شدن تو کل تاریخ بشر!!!!! والا!! هزار جور بدبختی و آدم کشی میشه صبح تا شب تو این بلاد مسلمان ککشونم نمیگزه اصلا!!  بعد به پاسپورت ما دم در خونمون گیر میدن!!! نوبرن والا!!!زبان 

/ 3 نظر / 11 بازدید
هانیه

چقده ذوق دارم که داری میای [نیشخند] خودخواهیه ولی خوب دوست جووونم داره میاد دیگه [نیشخند]

مونا مونا

آخییییییییییییییییییی به سلامتی. ایشالا زوده زود یه جی بهتر براتو جور بشه . یه تجربه خوبو جدیده دیگه در انتظارتون باشه. مطمئننا سخت بوده برات رفتن و حالا برگشتن. منم دوست دارم واسه چند سال به طور موقت جایی جز تهران و ترجیحا یه کشوره دیگه زندگی کنم ببینم چه جوریه . فکر کنم تجربه جالبی باشه. خوش باشین و سلامت